به نام خدا

اوایل دانشگاه یک حس از این جنس داشتم که یک چیزه دانشگاه اساسی کمه. بعدِ کمی گیج زدن به این نتیجه رسیدم که مشکل از نبود دیواره! دیواری که بشه زنگ های ناهار یه گوشه نشست بهش زل زد؛ و حس کرد که همه چیز چه قدر هیجان انگیزه.

...

/ 9 نظر / 5 بازدید
دوست

[چشمک] یعنی این که اولا خوش اومدی به نوشتن! [ناراحت] یعنی دیر اومدی! خیلی دیر .. مثل یه مهمونی که تو فقط برای شامش می رسی!!! [سوال] یعنی نمی دونم که می خوای با بقیه ی مهمونا بری یا بیشتر می مونی؟ انصاف اینه که بمونی!... و این که ... [لبخند] یعنی تا حالا یه روز جرات نکردی بعد از ناهار چشمت رو ببندی و بری هر جایی که پاهات می رن! اگه این کار رو بکنی می فهمی چقدر همه چیز هیجان انگیزه!!

دوست

و تو نیز نگاه می کنی به آنچه صد ها میلیون نفر دیگر می نگرند!!! راست بگو... راست بگو .. نهان مکن... پشت به عاشقان مکن..تو هم همان ها را میبینی که آن ها می بینند؟

دوست

و من نظر می دهم به همه ی نوشته هایی که باید بنویسی و نمی نویسی...!

دوست

دو نکته:1- خیلی بی حالی ... 2- هنوز اونقدر بزرگ نشدی که بچه گی هات یادت بره !‌ پس هنوز هم می تونی ...!

سعيد

به به ! مي بينم كه دوباره نوشتي. عالي بود پسر [گل]

شب

یه ذره دیگه درست و حسابی نگاه کنی مشکلات دیگه ای هم میابی. نکته ی باحال بلاگت:دکمه ی آمار وبلاگ دقیقا وسط عکست افتاده.

UGD

بگو که همه ی حقیقت این نیست که گفتی ...